حكيم زجاجى
253
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز امر و ز نهيش نبودى خبر * از اينجا شدش ملك زيروزبر 120 برفتند قومى بزرگان [ به عيد ] * به نزديك عباس پور وليد بگفتند كاين مرد حقناشناس * ز يزدان . . . ندارد سپاس به قصد بزرگان مروانيان * ببستست « 1 » اين مرد بدرگ « 2 » ميان بسى غل و زنجيرهاى گران * بفرمود كردن به آهنگران نبشته برآن نام هريك به راز * مبادا كه اين قصه گردد دراز 125 بدان مردمان مرد بادينوداد * ز راه نصيحت بسى پند داد كه از حق بترسيد ، گرديد باز * بهسوى خدا ، چون زمان شد دراز شما را چه شد نعمت اين جهان * نبايد سخن گفتن اندر نهان ز يزدان بترسيد داريد شرم * مباشيد از اينگونه در كار گرم چو بر آل مروان مهى شد دراز * به زير آمد اين كارها بر فراز 130 شدند از شما مير هركس كه بود * به نقص شما زاين زبان برگشود بهانه همىجويد اين انجمن * نصيحت ببايد شنيدن ز من ز دست شما ملك بيرون كنند * همه كارهاى دگرگون كنند ز نسل على يا ز عباسيان * ببندد در اين كار يك بر ميان نمانند بر ما بزرگى و جاه * شود ملك بر نامداران تباه 135 بيايد به جاى شما ديگرى * كشد اندراين بوموبر لشكرى درون را ببرند از يكدگر * كه آنگه شود دل پر از خون جگر به خنجر بدرند يكيك شكم * پرانديشه باشيد از آن بيشوكم يزيد اين سخن را به خود ره نداد * به شهر دمشق آمد از بامداد بر او جمع شد مردم از هر كنار * چو از [ تيره ] شب گشت گيتى چو قار 140 به نزديكى قصر سلطان شدند * به بام و درش آتش اندر زدند برفتند و كردند غارت سراى * نجنبيد از بيم يك تن ز جاى چو شد روز روشن بيامد سوار * يزيد سرافراز با سىهزار به دو كرد بيعت سراسر دمشق * بزرگان دانا و دل پر ز عشق
--> ( 1 ) ببستند ( 2 ) بزرگ